زیبایی

دوستِ خوبم عارف، داستان کوتاهی نوشته که از خوندنش لذت بردم، برای همین با اجازه‌ی خودش این داستان رو اینجا هم قرار میدم تا شما هم از خوندنش لذت ببرید.

همیشه شاد باشید.

********************

زیبایی

یه روز یه اسب کالسکه که خیلی هم بهش رسیده بودن و مزین و زیبا شده بود، از بقیه اسبهای کالسکه پرسید چرا باید این کالسکه رو بکشم؟!

اسبهای دیگه گفتن اگه این کارو نکنی شلاقت میزنن، درد داره… تازه باید افتخار کنی که چنین شغل و احترام و جایگاهی داری باقی اسبها آرزو دارن که جای تو باشن و …

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید

انرژی energy

داستان کوتاه “انرژی”

    

تو این نوشته مهمان داریم،  اون هم کسی نیست جز رضا، رضا ایلکا. این هفته قراره با هم یکی از داستان‌های رضا رو بخونیم. رضا یکی از دوستای خوبمه و علاوه بر این‌که دانشجوی دکترای مهندسی برقه، ذوق شاعری و داستان‌نویسی هم داره. با آرزوی سلامتی برای دکتر ایلکا (که البته برای ما همیشه همون عمو رضا سیبیل باقی می‌مونه) از شما دعوت می‌کنم تا با هم داستانش با عنوان “انرژی” رو بخونیم:

    

انرژی

نیکولا و مایکل دو دوست صمیمی بودند و بیشتر اوقات را با هم می گذراندند. این دو در اکثر زمینه ها هم فکر بوده و معمولا اختلاف چندانی با یکدیگر نداشتند، به جز مواردی معدود و جزئی. اگر بتوان از لحاظ ریاضی این دو نفر را توصیف کرد، باید عنوان نمود که این دو چونان دو بردار هم راستا و هم جهت بوده که وقتی با هم وقت می گذراندند، مجموعاً از سطح انرژی خود فراتر رفته و آنچه در این مصاحبت حس می کردند، چیزی فراتر از ظرفیت خودشان بود، چیزی که برابر مجموع هردوشان بود!

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید