جایی در این حوالی

ما اون قدیم قدیم‌ها یه دورهمی داشتیم که توش داستان‌هامون رو می‌خوندیم. متاسفانه عمرِ اون دورهمی دیری نپائید، اما توش داستان‌های خوبی از دوستام خوندم. تو این نوشته می‌خوام یکی از اون داستان‌ها رو با شما به اشتراک بذارم. داستان کوتاه “جایی در این حوالی” نوشته‌ی یحیی محسن‌پور. نوشته‌های یحیی رو دوست دارم، یحیی تسلط خوبی روی نوشتار داره و همین‌طور خیلی خوب فضاسازی میکنه. گرچه مِهِ غم پرده کشیده رو نوشته‌هاش، اما نوشته‌های خوب و دلنشینی داره.

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید

میرزا قلندر

غائله‌ی خونخواهان میرز قلندر!

باز تا ما آمدیم دو دقیقه کپه‌ی مرگمان را بگذاریم، هزار جور فکر و خیال سرک کشید به ذهنمان. این ذهن لامصب ما هم بد چیزی است، تا می آییم دمی بیاساییم، به کار می افتد و خواب و خوراک را از ما می‌گیرد. اصلا شده دزدِ دین و دنیامان! این بار ذهنم پر کشید به دوران قدیم، قدیم که می گویم یعنی قدیم‌ها، خیلی قدیم، آن موقع که چشم‌ها سیاه و سفید می‌دیدند. یاد غائله‌ی میرز اکبر و میرز قلندر افتادم. می‌گویید قضیه چه بود؟ حالا برایتان می‌گویم که قضیه چه بوده است:

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید

زیبایی

دوستِ خوبم عارف، داستان کوتاهی نوشته که از خوندنش لذت بردم، برای همین با اجازه‌ی خودش این داستان رو اینجا هم قرار میدم تا شما هم از خوندنش لذت ببرید.

همیشه شاد باشید.

********************

زیبایی

یه روز یه اسب کالسکه که خیلی هم بهش رسیده بودن و مزین و زیبا شده بود، از بقیه اسبهای کالسکه پرسید چرا باید این کالسکه رو بکشم؟!

اسبهای دیگه گفتن اگه این کارو نکنی شلاقت میزنن، درد داره… تازه باید افتخار کنی که چنین شغل و احترام و جایگاهی داری باقی اسبها آرزو دارن که جای تو باشن و …

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید

خاطرات سوخته!

زمستون ۹۱ با یکسری از دوستانِ مَشتی، قرار گذاشتیم تا یه گروه راه بندازیم و داستان‌ها و نوشته‌هامون رو دور هم بخونیم (گروه نه مثل این روزها گروهِ مجازی، یه گروه که قدرتی خدا می‌تونستیم دور هم جمع شیم). روزهای خوبی بود. برای اولین داستانی که برای گروه بردم، سعی کردم یه نوشته داشته باشم برخلاف رویه‌ی نوشته‌های قبلیم، این شد که رفتم سراغ موضوعی که خیلی وقت بود نوشتنش ذهنم رو قلقلک میداد. حالا بعد از مدت‌ها بچه‌های اون گروه یواش یواش داریم دوباره دور هم جمع میشیم، به یاد اون روزها اون نوشته‌ام رو توی وبلاگم قرار میدم.

ناگفته نمونه نوشته‌ای که در ادامه میاد تلخیصی هست آزاد از یه کتابچه به نام خاطرات سوخته که روزنامه همشهری سال ۸۶ منتشرش کرده. نمی‌دونم مطالب اون کتابچه واقعا نوشته‌ی یه جانباز شیمیایی بودن یا اینکه داستانی ساختگی بودن، در هر صورت با خوندن این کتابچه بود که حس اصلی نوشتن این داستان بهم دست داد. در ادامه‌ی این مطلب می‌تونید داستانم رو مطالعه کنید.

قربان شما، آمیرزا

********************

خاطرات سوخته

گرد و خاک بود که هوا می‌رفت. تیرها صفیرکشان سینه‌ی آسمان را می‌شکافتند. جنگنده‌های مست، جیغ‌کشان شیرجه می‌رفتند و با مشت‌های بی‌رحمشان بر طبل جنگ می‌کوبیدند. پاهایی که بی‌هدف بر روی شن و ماسه‌ها می‌کوبیدند، ساز وحشت را کوک می‌کردند.

چشمانش می‌سوختند. چیزی درون معده‌اش می‌جوشید. تلوتلوخوران خود را به جلو می‌کشید. تمام قدرتش را جمع کرد تا بلکه دیوار پلک‌هایش را کنار بزند. به خودش فشار آورد و با دردی بسیار چشمانش را اندکی گشود. اطرافش پر از گرد و خاکی بود، که بی‌پروا از آماج گلوله‌ها، در هوا می‌رقصیدند. پرده‌ی غبار، پیش رویش با ناز و تنعمی بسیار حرکت می‌کرد و دامان خود را از این سو به آن سو می‌کشید. تیغه‌های آفتاب، هر از چند گاهی دل غبار را می‌شکافتند، اما این دیو بی‌حیا، به تلافی، سیلی‌ای نثار صورت خورشید می‌کرد و با رقاصی‌اش تیغه‌ی شمشیرش را در هم می‌شکست.

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید

انرژی energy

داستان کوتاه “انرژی”

    

تو این نوشته مهمان داریم،  اون هم کسی نیست جز رضا، رضا ایلکا. این هفته قراره با هم یکی از داستان‌های رضا رو بخونیم. رضا یکی از دوستای خوبمه و علاوه بر این‌که دانشجوی دکترای مهندسی برقه، ذوق شاعری و داستان‌نویسی هم داره. با آرزوی سلامتی برای دکتر ایلکا (که البته برای ما همیشه همون عمو رضا سیبیل باقی می‌مونه) از شما دعوت می‌کنم تا با هم داستانش با عنوان “انرژی” رو بخونیم:

    

انرژی

نیکولا و مایکل دو دوست صمیمی بودند و بیشتر اوقات را با هم می گذراندند. این دو در اکثر زمینه ها هم فکر بوده و معمولا اختلاف چندانی با یکدیگر نداشتند، به جز مواردی معدود و جزئی. اگر بتوان از لحاظ ریاضی این دو نفر را توصیف کرد، باید عنوان نمود که این دو چونان دو بردار هم راستا و هم جهت بوده که وقتی با هم وقت می گذراندند، مجموعاً از سطح انرژی خود فراتر رفته و آنچه در این مصاحبت حس می کردند، چیزی فراتر از ظرفیت خودشان بود، چیزی که برابر مجموع هردوشان بود!

(بیشتر…)

بیشتر بخوانید