انرژی energy

داستان کوتاه “انرژی”

    

تو این نوشته مهمان داریم،  اون هم کسی نیست جز رضا، رضا ایلکا. این هفته قراره با هم یکی از داستان‌های رضا رو بخونیم. رضا یکی از دوستای خوبمه و علاوه بر این‌که دانشجوی دکترای مهندسی برقه، ذوق شاعری و داستان‌نویسی هم داره. با آرزوی سلامتی برای دکتر ایلکا (که البته برای ما همیشه همون عمو رضا سیبیل باقی می‌مونه) از شما دعوت می‌کنم تا با هم داستانش با عنوان “انرژی” رو بخونیم:

    

انرژی

نیکولا و مایکل دو دوست صمیمی بودند و بیشتر اوقات را با هم می گذراندند. این دو در اکثر زمینه ها هم فکر بوده و معمولا اختلاف چندانی با یکدیگر نداشتند، به جز مواردی معدود و جزئی. اگر بتوان از لحاظ ریاضی این دو نفر را توصیف کرد، باید عنوان نمود که این دو چونان دو بردار هم راستا و هم جهت بوده که وقتی با هم وقت می گذراندند، مجموعاً از سطح انرژی خود فراتر رفته و آنچه در این مصاحبت حس می کردند، چیزی فراتر از ظرفیت خودشان بود، چیزی که برابر مجموع هردوشان بود!

نیکولا سرش درد می کرد برای کشف ناشناخته ها و هیچ سدی نمی توانست او را از رسیدن به خواسته هایش باز دارد، ولی مایکل تا حدی معقول تر بود و بیشتر وقتش را با تفکر نمودن سپری می نمود. روزی که مایکل در گوشه‌ای در تفکر در اسرار گیتی سر در گریبان فرو برده بود، نیکولا سر رسید و با جوش و خروش شروع نمود به صحبت نمودن. مایکل که نیکولا را خوب می شناخت، کمی از این رفتار نیکولا جا خورد ولی دوباره مسیر نگاهش را به همان نقطه در روی زمین متمرکز کرد و اجازه داد تا نفس نیکولا جا بیاید. لحظاتی سپری شد تا بالاخره نیکولا توانست به زبان مشخص صحبت کند. نیکولا شروع کرد به صحبت نمودن در مورد موضوعی که به شدت شگفت زده اش کرده بود:

نیکولا-امروز که تو صحرا داشتم می گشتم، پدربزرگ توماس رو دیدم. اومد سمتم و ازم پرسید که “چیکار می کنی؟” منم جواب دادم: “دارم به بیرون از این شهر فکر می کنم، می خوام بدونم بیرون از شهرمون چی هست؟ چه طوریه؟”…

مایکل-خب، اینو که همیشه میپرسی!

نیکولا-آره ولی تا حالا کسی نبوده که جواب درست و حسابی بهم بده، ولی پدربزرگ توماس خیلی حالیشه. چیزایی گفت که هنوز مخم داره سوت میکشه!

مایکل-خب؟!

نیکولا-گفت بیرون از این شهر چیز زیادی نیست، هیچ انرژی ای تو شهرهای دیگه نیست. همه شون بی خاصیت ان! شاید بعضی شهرها مثل شهر ما پیدا بشه که توش انرژی باشه ولی اکثر مناطق مرده ست. جنب و جوشی نیست، تحرکی نیست، زندگی نیست. گفت بعد از شهر ما به اولین شهری که می رسیم شهر چوبی هست که جریان خیلی کمی از زندگی توش هست. بعد از اون به شهرهای دیگه می رسیم که تعدادشون خیلی زیاده، هر کدوم هم اسامی عجیب و غریبی دارن. و در نهایت به شهر خاک می رسیم. شهری که هیچ نوع زندگی توش نیست. شهری کاملا مرده …

مایکل-دلیل و اثبات؟!

نیکولا-خب … پدربزرگ توماس اینطوری می گفت که البته به نظر من هم منطقی میاد. میگفت تو تمام شهرهای دیگه، تمام افراد در مقابل هم هستند. هیچ دو نفری نیستند که هم دیگه رو تقویت کنن. همه در خلاف هم اند. برای همین انرژی کل خنثی میشه! و وقتی هم انرژی نباشه، نیرویی نیست و در نهایت کاری انجام نمیشه …

مایکل-چرا؟ چرا باید اینطوری باشن؟

توماس-اینطور که من از حرفای پدربزرگ توماس فهمیدم، صرفا به دلیل انتخاب خودشون بود. آدمای اونجا میتونستن مثل شهر ما باشن ولی اون نوع زندگی رو انتخاب کردن و تاوانش رو هم می پردازن …

مایکل-خب فکر کنم بالاخره یکی از نقاط مجهول ذهنت رو کشف کردی و میتونی بری سراغ سوالهای بعدی …

مایکل و نیکولا بحث جذاب خود را ادامه دادند، ذراتی در یک جهت که در شهر بی نظیر خود، در درون یک آهنربا، می زیستند.

نوشته: رضا ایلکا

بامداد سپندارمذگان ۱۳۹۱ خورشیدی

آمیرزا

یه برق‌خونده‌ی علاقه‌مند به برنامه‌نویسی

2 دیدگاه برای “داستان کوتاه “انرژی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *